بایگانی

بایگانیِ فوریه 2011

دختران خانه، دختران خیابان؛ دختران ما (قسمت اول)

دخترم هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند…..برهنگی بیچارگی عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.
(بخشی از وصیتنامه منسوب به چارلی چاپلین)

البته من خیلی خیلی کوچیک تر از این حرفا هستم که میخوام بنویسم اما دیگه…….

پانزده سال یا كمی بیشتر داشت، صورتش را برنزه كرده بود، یك شال حریر روی سرش گذاشته بود، سر نه، پشت سرش گذاشته بود، موهایش را دكلره كرده بود، سفیدِ سفید مثل موهای مادربزرگم. خدا می‌داند چقدر مواد شیمیایی روی سرش ریخته بود كه موهایش اینطور سفید شده بود. دخترك، صورتش را مثل نقاشیهای معروف ونگوگ كه رنگ برجسته است رنگ آمیزی كرده بود، از كرم پودر و پنكك و سایه و رژگونه و ریمل گرفته تا رژلب صورتی و برق لب و خط چشم و فرمژه و هزار و یك قلم رنگ و لعاب دیگر…

نمی خواستم ناموس مردم را برایتان اینطور توصیف كنم، می‌خواستم آخرهمه تعریفها بگویم جای خواهری، اما اگر من خواهر داشتم هر طور شده از پوشیدن این لباسها و اینطور آرایش كردن منصرفش می‌كردم. به خدا دلم می‌سوزد، اینطور جلوه گری و خود را به نمایش هر چشم پاك و ناپاكی گذاشتن، معنایش این است كه این دختر احساس بی ارزشی می‌كند، احساس می‌كند كسی به او اهمیت و ارزشی نداده است، نمی‌دانم، جامعه، خانواده، پدر، برادر، دوست، برایش ارزشی قائل نیستند.

در این فكر بودم كه چرا باید دراین مملكت چنین صحنه‌هایی را ببینیم، چرا به اینجا رسیده ایم، مردم دنیا چه می‌گویند، این راه به كجا ختم می‌شود، ذهنم پر شده بود از سئوالات جور واجور… ناگهان دخترك جیغ بلندی كشید، رشته افكارم از هم پاره  شد.

… من می‌خواهم آزاد باشم، راحت باشم، كسی با من كاری نداشته باشد، می‌خواهم هر چه دلم می‌خواهد بپوشم، خدا انسان را آزاد آفریده، پس من حق دارم لباسم را خودم انتخاب كنم یعنی این حق را هم ندارم، این از حداقل حقوق انسانها است، من نمی‌خواهم از حقوق خود محروم باشم، اصلاً به كسی چه مربوط است كه من چه می‌پوشم…
خودشان را حق به جانب می‌دانند! {این حرف ها را داشت به یک مرد پا به سن گذاشته که داشت او را رهنمایی میکرد می گفت}

من این صحنه ها رو از پنجره خونمون داشتم میدیدم که روبروی یک رستوران سنتی تازه تاسیس هستیم ؛ حالم بد شده بود؛ كاش این صحنه‌ها را نمی‌دیدم، كاش نمی‌گذاشتیم كار به اینجا برسد، كاش مسئولان فرهنگی ما نقش پدر و مادر را بازی می‌كردند، كاش حریمها و حرمتها بیشتر حفظ می‌شد، كاش حجب و حیا نمی‌مرد و ای کاش….

آخر دختر جان ! كدام انسان عاقلی به نام آزادی درب خانه خود را به روی همگان باز می‌گذارد!؟ این كدام آزادی است كه به تو می‌گوید گوهر با ارزش وجودت را در معرض دزدان آبرو و شرف بگذار، این كدام آزادی است كه به تو می‌گوید خودت را پشت هزار قلم رنگ و مواد شیمیایی مضر پنهان كن،

مگر تو چه كم داری، زیبایی؟
فكر می كنی چه كسانی با این وضع می‌گویند كه تو زیبا شده‌ای؟
چه كسانی می‌خواهند با تو هم صحبت شوند؟
چه كسانی از تو تعریف می‌كنند ؟
اصلاَ آنها كه با این شكل و شمایل به خیابانها می‌آیند
چقدر در خانواده موفقند، چقدر همسر خوبی هستند، چقدر مادرخوبی هستند، چقدر سالم تر و پاك ترند

آخر چرا پول بی زبان را، كه در این روزگار از زیر سنگ بیرون می‌آید، خرج یك مشت مواد شیمیایی آلوده می‌كنی كه پوستت را خراب كند. چین و چروك و اگزما و انواع و اقسام امراض پوستی خطرناك دیگر را به جان می‌خری كه به اصطلاح زیبا شوی، برای چه كسی ؟ اصلا زیبایی كاذب موقتی چه ارزشی دارد؟

یك نفر باید بیاید، بگوید: آخر دختر جان! اگر می‌گویند خودت را برای چشم چرانهای ولگرد خیابان عریان نكن حرف بدی می‌زنند؟! اگر می‌گویند زیباییت را برای كسی نگهدار كه عاشق وجودت باشد و برایت یك زندگی واقعی بسازد، حرف بدی می‌زنند؟!اصلا تو حرف حسابت چیست؟

بله ما حق داریم لباسمان را خودمان انتخاب كنیم، اما باید به پوشش عرف مردم جامعه كه ناشی از دین و فرهنگ وآداب مردمان آن است، احترام بگذاریم…
(پایان قسمت اول)

دسته‌ها:Uncategorized
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.